|
|
|
|
||
|
▼
السلام علیک یا فاطمه الزهـــرا( دلم می خواد این آخرین آپ وبلاگم باشه )
مظلومیت آنچنان بر وجود تو سایه افکنده است که یادت بی اراده و ناگزیر ، آتش برخرمن وجود می افکند و خاطره ات بغض را در گلو می شکند . بانوی من !!! یاد ت با هر بهانه ای هجده سال مظلومیتت را برایمان تداعی می کند . آری آن مظلومیت نیلی که بر چهره تو نشست ، نمی گذارد که لبخند برچهره نه اسلام که حتی انسانیت پس از تو بنشیند . آنچه جانسوز است صبر توست در مصائب علی و صبر علی است در مصائب تو . آنچه بغض را در گلو میشکند اشکهای علی و لرزش گونه های اوست در هنگام شستشوی پیکر مطهر تو . و آنچه آتش بر دل می افکند گریه های داد خواه و اشکهای ظلم برانداز تو و سر بر دیوار نهادن و زار زار گریستن علی است . و از مهمتر تشییع شبانه و مظلومانه پیکر توست !
چه کردند با تو که این تازیانه اعتراض جاودانه را _ المخفیه القبرا _ بر پشت تاریخ روا دانستی ؟ چه ظلمها بر تو رفته بود ، چه حق ها از تو تضییع گشته بود و چه حقایقی در مقابل دیدگان تو تحریف گردیده بود که این اعتراض افشاگرانه را بر پیشانی تاریخ حک کردی و دشمن را بر کرسی رسوایی جاودانه نشاندی ؟
و این چگونه اعتراضی بود که خداوند نیز به حمایت از آن برخاست . علی که مأمور به سکوت بود ، علی که شمشیر را علیرغم کارسازی و برندگی در نیام پسندیده بود ، علی که سختترین جنایات تاریخ را تاب آورده و دم برنیاورده بود . چه شد که در حمایت از این اعتراض شکوهمند تو بر بالای بقیع ایستاد ، شمشیر از نیام کشید و دشمن را تهدید به جاری کردن سیل خون بر زمین کرد ؟ باری این اعتراض تو در تشییع شبانه ات و در مخفی کردن قبرت اگرچه تاریخ را از تحریف مصون میداشت و اگر چه فریاد تظلم تو را بر جهانیان تا ابد طراوت می بخشید ، اما سنگینترین غم ما گشت و عظیمترین درد اسلام و بزرگترین اندوه انسانیت . آنکه عزیزترین کسش را ، پدرش را فرزندش را ، در جامة شهادت به خدا تقدیم می کند دلخوش است به اینکه هرازگاه در کنار قبر اومی نشیند و به تیشة اشک راه بسته دل را می گشاید . ولی آنکس که قبری برای عزیزش نمی شناسد چطور ؟ او بغضش را با خود کجا می تواند ببرد ؟ کجا می تواند عقده بگشاید ؟ کجا گریه کنند عاشقان تو بر مصائب تو و کجا اشک بریزند دلدادگان تو بر مظلومیت تو ؟ وکجا ضجه بزنند فرزندان تو در فقدان تو ؟ و این است که یادتو تو به هر بهانه ای بغض را در گلویمان می شکند و جگرمانر اآتش میزند . مادرم ... اینک تاریخ دوباره تکرار شد ... دیروز درخانه ات را آتش زدند و امروز حرم فرزندانت را خراب کردند ... دیروز باشکستن پهلویت دل همسرت را شکستند و امروز با شکستن حرمت حرمین شریفین دل فرزندت ... مادرم ...
دعایمان دیگر مستجاب نمی شود ... تو برایمان بگو : الهم عجل لولیک الفرج ...
ایام شهادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه (س) و هتک حرمت مجدد حرمین شریفین عسکریین بر دلسوختگان حضرتشان تسلیت باد . ?شکیـبـا | در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 6:19 بعد از ظهر | پیوند | |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
آقا سلام
فرصت زمزمه راهزن بود دلم راه مرا زد آقا قسمت این بود شوم مرتد مرتد آقا غزلی توبه ام از دست ندانم هایم بین تاریکی و خورشید مردد آقا ضرری دارد اگر نیم نگاهی بکنی ؟ تا شوم راحت از این حس مجرد آقا ؟ فرصت زمزمه ای را به دلم برگردان فرصت شعر و پریشانی ممتد آقا مدتی هست کمی روسری ام شک دارد مدتی هست کمی بد شده ام بد آقا هر که پرهیز ترین است برایش انگار می رسد از در و دیوار پیامد آقا چشم ها قصد ندارند سخاوت باشند چشهامان شده دیوار تر از سد آقا و اذ زلزلت الارض همین امروز است قهر کردند مگر آل محمد آقا ؟ فکر پابوس پر از عشق تو را گم کرده است شهر ما قبله عشاق ندارد آقا نذر کردیم فقط هر که شود طوقی تر بفرستیم به پرواز ، به گنبد آقا سال 82 از نامه من یادت هست ؟ و جوابی که نوشتی و نیامد آقا ولی امسال به پیوست کمی خسته ترم خسته از چون و چرا ، باید و شاید آقا دوسه روزی است کبوتر شده حالم ، ممنون که جنون می وزد از کوچه مجدد آقا
آقا سـلام دختـــری از نســل ســوم ام ســـر تا به پای هق هق و قـــدری تبســـم ام شـعـــرم دخــیـل بـسـتـــه بــه تـــالار آیــنــه همـســـایـه بـا طـــــــواف پریــشـان مــردم ام گفـــتــی تــمــام رویـــش بـاران نــصیــب مــن گفــتـــی که خــاک باشــم و حــالا تیــمــم ام آب از ســرم گــذشتــه که مثل ستـــاره ها مـا بیــن آسمــان و زمیـــن کـــامــلا گــــــم ام در کوچــه های نیـــمه شب آواز می شــــــوم تا نـبــض شــهر پــر شــود از هرتـرنــــــــــم ام مادر ســری کشیــد به احسـاس شعر و گفـت وقتــی تـو ســومــی من دیــوانـــه چنــدم ام ؟ ارثــش به من رسیـده که چون موج سرکـشـم حس می کـــنم شبــیه خــودش در تلاطــم ام وقتی هـمه به فکــر شفــایند و من جنون پس هی جنون به من بده آقای هشتم ام با عـــرض معـــذرت به بزرگــی قبــول کــــن از مــــادری کبــوتـــر و از مــن کــه گنــــــدم ام
?شکیـبـا | در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 7:27 قبل از ظهر | پیوند | |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
نیـــــامــــدی ... !
هــزار بار نوشتــــم و پـاره کردم باز نیامدی و دلــم را ستــــاره کردم باز چقدرشعر شدم شعرهای آبی رنگ ردیف و قافــیه و استعـــاره کردم باز چقدر ســـوره شدم آیه آیه دلتنـگی چقدر محض شما استخاره کردم باز
گره به قلـب من افتاده صد هزار گره به اسم اعظمتـان راه چاره کردم باز دلم گرفت ازاین شهرهای بی موعود تمام پنجـــره ها را دوباره کــردم باز کسی نخــواند برایــم تلاوت بنـدی برای آمـــدنـت استخــاره کــردم باز دخیل بسته دلم روضه ای بخوان آقا هوای کودک بی گاهواره کردم باز دو باره جمعه غروب است ساکت و بی روح نیامدی و دلم را ستـــاره کــردم باز
پـــدر جمله اش مبتدا نمی خواهد لحظه هایش پر از خبر شده است تیتر های عریض تر بنویس سرفه هایش شدید تر شده است بنویسید ((داشت می سوزد …! )) بنویسید((داشت می میرید …! )) در نفس های لخته این مرد گاز اعصاب شعله ور شده است چشم هایش دو تیله ساعت دست هایش دوتکه چوب ، آری دوست دارد بغل کند اورا تازه این روزها پدر شده است دوست دارد بغل کند او را دوست دارد که حس کند او را دوست دارد که حس کند ، بابا دیگر آماده سفر شده است گاه خیره به دور می گرید گاه خیره به خویش می خندد گریه و خنده هر دو را عشق است عشق این گونه درد سر شده است بیست و یک سال روی موج جنون بیست و یک سال ربنایش خون و دعایی که مرگ می خواهد ... ، و دعایی که بی اثر شده است ...
التماس دعــــــــــای مخصوص ?شکیـبـا | در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 11:33 قبل از ظهر | پیوند | |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
السلام علیک یا ابا عبدلله الحسین
این چه حزنی است نهفته در نام تو که بی اختیار ، دلها را می شکند و بی اختیار اشک را در پشت پلکها بی قرار می کند ؟ این چه غم شگرفی است که تداعی خاطره مقدس تو بر قلبها می نشاند و جگر هارا خواه نا خواه به آتش می کشاند ؟ آدم (ع) که برای پذیرش توبه خویش خداوند را به اسماء حسنای او سوگند می داد وقتی به نام تو رسید – یا قدیم الاحسان بحق الحسین – بی اختیار دلش شکست . برای اول بار حضور اشک را در چشمها تجربه کرد ، از جبرئیل پرسید که چه سری است در این نام که فرق دل را می شکافد و آسمان چشم را بارانی می کند ؟ آنگاه که جبرئیل (ع) مصیبت عاشورای تو را بیان کرد آدم سیر گریست و تازه پی به راز (( انی اعلم مالا تعلمون )) خداوند برد . این گریه دست ما نیست . اختیار اشک در این مصیبت با ما نیست ، دل ما سنگ هم که باشد در مصیبت تو ،نه میشکند که خون می شود ، کدام سنگ را روز عاشورا از زمین برداشتند و دلش را خونین ندیدند ؟ چگونه می شود که تو بر فراز قله حقیقت بایستی و فریاد بزنی (( هل من ناصر ینصرنی )) و ما در حسرت این چهارده قرن دیرتر رسیدن به عاشورای تو ، در حسرت چهارده قرن دیرتر شنیدن فریاد استمداد تو ، در خویش مچاله نشویم ؟
آنها که یک روز به عاشورای تو رسیدند مگر نه تا آخر عمر در آتش حسرت گداخته شدند ؟ یا لیتنا کنا معک به خدا تعارف نیست ، ما چهارده قرن در عدم ، از غم این عقب ماندگی خویش خون دل خوردیم . تو در پاسخ زینب که در آخرین لحظات عرضه داشت : ( اعزمت للموت ؟ ) گفته باشی : ( چگونه عزم مرگ نکند آن کس که میان خیل کفار بی یاور و معین مانده است ؟ ) و ما آتش نگیریم از این کلام ؟ تو به قمر بنی هاشم گفته باشی (( الان انکسر ظهری و قلت حیلتی )) و پشت آسمان از هم نشکند و قلب اضطرار از هم ندرد ؟
چگونه مکن است تو به سکینه گفته باشی : ((لا تحرقی قلبی )) و قلب ما از آتش نهفته در تک تک حروف این کلام خاکستر نشود ؟ سجاد تو ، این معنای آیه فاستقم ، بر دروازه شام گفته باشد: (یا لیت امی لم تلدنی) و ما از شرم زنده بودن خویش نمیریم ؟ تو پاره جگر خویش را بر دست گرفته باشی و خون آن عزیز را بر آسمان بپاشی و آنگاه بگویی : ((آنچه این مصیبت را بر من آسان می کند در نظر معشوق بودن آن است )) و ما تحمل این مصیبت که بالهای ملائک را از اشکهایشان تر کرد چگونه بتوانیم ؟ دشمن تو – لعنت الله علیه – در آستانه قتلگاه گفته باشد (( شغلتنی نور وجهه عن التفکر فی قتله )) وما ... وما ... دلهایمان همیشه شکسته است و اشک در پشت پلکهایمان هماره بی قراری می کند .
لایوم کیومک یا ابا عبدلله
نوشته : سید مهدی شجاعی برگرفته از کتاب خداکند تو بیایی با اندکی تصرف ?شکیـبـا | در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 7:46 قبل از ظهر | پیوند | |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
بسم رب الشهداء و الصدیقین ...
موج بابا اتل متل یه بابا دلیرو زار و بیمار اتل متل یه مادر یه مادر فداكار اتل متل بچهها كه اونارو دوست دارن آخه غیر اون دوتا هیچ كسی رو ندارن مامان بابا رو میخواد بابا عاشق اونه به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه وقتی كه از درد سر دست میذاره رو گیجگاش اون بابای مهربون فحش میده به بچههاش همون وقتی كه هرچی جلوش باشه میشكنه همون وقتی كه هرکی پیشش باشه میزنه غیر خدا و مادر هیچكسی رو نداره اون وقتی كه باباجون موجی میشه دوباره دویدم و دویدم سر كوچه رسیدم بند دلم پاره شد از اون چیزی كه دیدم بابام میون كوچه افتاده بود رو زمین مامان هوار میزدکه شوهرمو بگیرین مامان با شیون و داد میزد توی صورتش قسم میداد بابارو به فاطمه ، به جدش تو رو خدا مرتضی زشته میون كوچه بچه داره میبینه تو رو به جون بچه بابا رو دوره كردن بچههای محله بابا یه هو دوید و زد تو دیوار با كله هی تند و تند سرش رو بابا میزد تو دیوار قسم میداد حاجی رو حاجی گوشی رو بردار نعرههای بابا جون پیچید یه هو تو گوشم الو الو كربلا جواب بده به گوشم مامان دوید و از پشت گرفت سر بابا رو بابا با گریه میگفت كشتند بچههارو بعد مامانو هلش داد خودش خوابید رو زمین گفت كه مواظب باشین خمپاره زد، بخوابین الو الو كربلا پس نخودا چی شدن ؟ كمك میخوایم حاجی جون بچهها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد هی سرشو تكون داد رو به تماشاچیا چشاشو بست و جون داد بعضی تماشا كردن بعضی فقط خندیدن اونایی كه از بابام فقط امروزو دیدن سوی بابا دویدم بالا سرش رسیدم از درد غربت اون هی به خودم پیچیدم درد غربت بابا غنیمت نبرده شرافت و خون دل نشونههای مرده آی اونایی كه امروز دارین بهش میخندین برای خندههاتون دردشو میپسندین امروزشو ننبینین بابام یه قهرمونه یهروز به هم میرسیم بازی داره زمونه موج بابام كلیده قفل در بهشته درو كنه هر كسی هر چیزی رو كه كشته یه روز پشیمون میشین كه دیگه خیلی دیره گریههای مادرم یقه تونو میگیره بالا رفتیم ماسته پایین اومدیم دوغه مرگ و معاد و عقبی كی میگه كه دروغه؟
شاعر : مرحوم ابوالفضل سپهر ?شکیـبـا | در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 7:8 قبل از ظهر | پیوند | |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
تیک تاک ... تیک تاک
گاهی با خود می اندیشم ، از ماندن خود بیزار می شوم و وقتی با دیگران حرف می زنم مدام من را سرزنش می کنند . ولی من می خواهم همان کبوتر خوشبال قبلی باشم که ... دلم می خواست مانند دوستان شهیدم دیگر نبودم ، و یا لا اقل دور از مکان آنها نباشم . وقتی به یاد محمد شهید می افتم که چه زیبا به لقا الله پیوست؛ وقتی به فکر حسین می افتم که چگونه در لحظه های آخر قرآن را زیر لب زمزمه می کرد ، وقتی به یاد جمشید می افتم که سر تا پای وجودش عشق بود و بس ، وقتی به یاد رضایی و دایی می افتم که چه گمنام در آن سوی این مرز خاکی ، در کرانه سرخ دریا به معراج رسیدند و وقتی به یاد شهید مظلوم « کردستانی» می افتم که سری در بدن نداشت ، وخود را زنده می بینم ، بار سنگین ماندن را بر دوش ناتوانم حس می کنم .
آری در آن سوی این جا ها و در ناکجا آباد هستی ، در کرانه ابدیت و خلود _ جبهه را می گویم _ در فراسوی آن قله بلند ، یا در آن گودال پایین تپه و شاید هم زیر آن تخته سنگ های بزرگ «کلهرات » و «قله سورن» شهیدی به خون تپیده است که هر لحظه یادش مرا بی خود می کند . قیافه اش دارد کم کم از یادم می رود . قدی میانه داشت با موهایی صاف و بلند با یک چفیه سفید به گردن و کلاهی بر سر که خیلی به او می آمد ، مخصوصا وقتی لباس چریکی اش را می پوشید . | ||||